دختر نازم آیدا

تولد سه سالگی

بهمن= به من یعنی بهترین من یعنی ماه زیبایی که در آن تکیه از وجودم به دنیای زیبا و رنگارنگ قدم نهاد دخترم هستی من تولد مبارک عشق من ،همه وجودم ،نفسم امیدم تولدت مبارک تولدت مبارک بهترین و زیباترین خلقت خدا عزیزه دله مادر ،امسال یکمی سرم شلوغتر بود برا همین اولش تصمیم داشتم تولد اونچنانی نگیرم فقط در حدی خودمونی و البته با تزیینات و کیک و .. که تو ذوق و شوق تو داشته باشی.ولی به دلیل بیماری پدربزرگ باباصفا تصمیم گرفتیم تولد رو خونه ایشون برگزار کنیم که هم برای روحیه اشون خوب باشه و هم اینکه یادگاری بمونه.خلاصه تولدی که قرار بود کاملا معمولی برگزار شه تبدیل به تولد زیبایی و به یادموندی برای همه شد و عکسای خیلی خیلی خوشگلی از هم...
8 اسفند 1395

خداحافظی با پستونک

با اینکه مدتها بود توی قالب قصه و داستان سعی میکردم نداشتن و نبودن پستونک رو برات جا بندازم ولی مقاومت تو همچنان پابرجا بود و جوری برخورد میکردی که من قصه رو ادامه هم ندم. خلاصه در پایان عروسی و برگشت ما از گرمسار دقیقا عصر همون روز تاریخ 95/10/18 موقع جمع کردن وسایل پستونک خانوم خانوما گم شد.با اینکه سه چهار نفری بسیج شده بودیم و میگشتیم ولی اثری از پستونک نبود.توهم نگران و هی میمودی میپرسیدی مامان پیدا شد؟؟؟؟؟؟ خلاصه راه افتادیم توی راه تصمیم گرفتم که از همین الان که بهانه گم شدن پستونک و داشتم ،دیگه برات نخرم و پستونک و ترک کنی. توی مسیر یه چند بار بیقراری کردی و میخواستی بخوابی ولی گفتیم که پستونک گم شده سرتو با آهنگ و اینا گرم ...
26 دی 1395

35 ماهگی

35 ماهگی عشقم و اولین عروسی بله دخترم  اولین عروسی رو تجربه کرد و اینقددددددر هیجان زده بود و شد که قابل وصف نیست اولش بخاطر صدای بلند آهنگ گریه میکرد و میگفت آهنگ و کم کنین ولی بعدش کم کم عادت کرد و کلی بهش خوش گذشت عروسی دختر دایی بنده بود و یجورایی خودمون صاب مجلس بودیم و ترکوندییم.خانم خانوما هم از اون تاریخ تا حالا همش روسری سفید به کمر میبنده جوری که دنباله دار بشه مثل لباس عروس و می رقصه و در حین رقص گوشه روسری رو میده بالا ادای عروس و جز به جز در میاره ...
25 دی 1395

یلدای 95

فدای موشک موشکم امسال دوتا یلدا داشتیم یکی در خانه پدر همسری و دیگری در خانه پدر بزرگ همسری که هر دوش بسیار عالی برگزار شد ...
25 دی 1395

34 ماهگی

دی ماه فصل سرد سال فصلی زیبا که از سال 92 منو به دنیایی از انتظار میبره انتظار و پایان آخرین ماه بارداری.اینجا بردمت پارک و کلی عشق کردی با اینکه هوا به شدت سرد بود اینم عکسی از اولین باری که تو آرایشگاه گریه نکردی هوررراااا اینجا اتفاق جالبی افتاد این بود که این پسر کوچولو مامنش داشت ازش عکس میگرفت بعدم دیدم آیدا جون به من گفت مامان از منم عکس میگیری و درآخر این عکس ناز ماله اول وقت صبحه که چشامای نازتو باز کردی و با گریه نزاشتی من برم سرکار من لباس سرکار پوشیده منتظر اجازه خانومم بوسسسسسس بهت ...
25 دی 1395

33ماهگی

سلام بر جیگرطلای مامان آذرهم از راه رسید مثل خیلی از هفته ها و روزا که با سرعت برررررررق میگذره ماهها هم یکی یکی میان و تموم میشن ایشالا که همیشه تموم شدنش با دله خوش و سلامتی باشه تو توضیحات این دو عکس بگ آیدا جونی من علاقه ای بسیار عجیب به پوشیدن روسری های من داره و هر روز کیف و روسری من و برمیداره و میگه من دارم میرم سرکار ژود میام.قوربونت بشم شیرین زبونم.خلاصه که این شال پوشیدن شده کار هر روزت حتی مواقعی که میریم خرید اینم ژستات با روسری اینم عکسی از پیکاسوی مامان با ژست نازش ...
25 دی 1395

32 ماهگی آبان95

32 ماهگی عشقه من مصادف با ایام محرم سال 95 بود که باز هم مثل سال پیش راهی گرمسار شدیم و اونجا با مهبد عزیزم کلی بازی کردی البته بگم نسبت به مهبد روحیه بسیییار حساس جوری که یوقتایی از بازی و هل دادنای اون احساس وحشت داشتی و با گریه همش بم میچسبیدی گاهی بازی هم میکردی و کلا ارتباط زیادی برقرار نمیکردی با اینکه مهبد و خیلی دوسش داری.شاید بخاطر این بود که همبازی هم سن نداری. اینم یه عکس عشقولی از این دوتا نفس خونه خاله و اما امان از این عشق جنابعالی به پستونک که کم کم دارم نگرانت میشم چون همین الانم خیلی دیر شده برای ترکت.البته بگم خودم وقتی میدیدم اینقدر باهاش احساس آرامش و امنیت داری نخواستم این آرامش و عشق و ازت سلب کنم به تصور این...
25 دی 1395

31 ماهگی

با پوزش فراوان از تاخیر در ثبت 31 ماهگی و مهر95 به روایت تصویر عاشقه فیگوراتم نفسسسسسسسم ...
25 دی 1395

30 ماهگی و سفر مجدد به شمال

30 ماه 30 تا از بهترین ماههای زندگیم از قشنگترین فصلهایی که برمن گذشت بارالهاااااا شکرت هزار بار شکر سر تعظیم فرود می آوریم برای نعمتی که بر من ارزانی داشتی 30 ماهگی عشقم مصادف شد با تعطیلات تابستانه و با اینکه اصلا تصمیمی برای سفرمجدد به شمال نداشتم ولی به درخواست بابایی و مامانی راهی شمال و همکان کلاردشت شدیم تا تنهایی مامانی و بابایی رو با خنده های و شیطنت های زیبای دخترم پر کنیم.ابتدای سفر به تهران تو عوارضی کاشان یه ماشین با سرع بالا ترمزش نگرفت و به پشت ماشین بابایی زد که خدارو صدهزار بار شکر به خیر گذشت و صدمکه ای به ما وارد نشد فقط ماشین بابایی به شدت آسیب دید که مجبور شدیم ماشین بابا صفا رو بگیریم و بریم. کلاردشت برای دختر ...
17 شهريور 1395

29 ماهگی و سفربه شمال

از اونجایی که آدمها گاهی از خستگی های روزمره میزنن به سیم آخر منم اینطور شدم و چند روزی بود باخودم درگیر فکراهای الکی و خسته و درمونده از روزهام.که خداروشکر به خودم اومدم و گفتم کسی حال آدم و عوض نمیکنه مگر خود آدم بخواد این شد تصمیم جدی گرفتم که به سفر شمال برم و از طبیعت زیباش استفاده کنم تا حال و هوایی عوض کنم به پیشنهاد خودم دختر خالم رو برای همسفری انتخاب کردم اتفاقا اونم پسر نازی همسن آیدا داره و این شد که همه چی مهیا شد. بخاطره گرمی هوا سفر به کلاردشت و انتخاب کردیم که خونه پدر بزرگ همسر گرامی است و 6 ماه در سال و انجا هستن ولی بخاطر مشکلات مریضی پدر بزرگ دوسالی هست که اونجا نیستن. هوای کلاردشت عالیییییییی مه،بارون ریز ، آ...
17 مرداد 1395